” چقدر تشنه بودم ”
✿ نسیم حیات ✿
خدایا!یا نوری بیفکن یا توری... ماهی کوچکت از تاریکی اقیانوس می ترسد...
نگارش در تاريخ جمعه 17 / 7 / 1392برچسب:, توسط نفس
 
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند

عرق شرم …
بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
 
صدایش را بلند می کند ، ” چقدر تشنه بودم ”

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: